ღ تینا و رایان عشقهای مامان ღ


 

یامی مامی در اینستاگرام..روی عکس کلیک کنید

 

 

یامی مامی در بلاگ اسپات     و      یامی مامی در ف ی س بوک

 

اسامی لینک دار هستند کلیک کنید


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تير 1394 توسط مامان شادی

مادر من بدترین مادر دنیاست


می دانید آخر او هیچ وقت کارهایی را که مادران فداکار و مهربان انجام میدهند

 

,انجام نداده است.مثلا هیچ وقت نشده که باقیمانده ی غذای مرا بخورد یا

 

لقمه ی دهنی مرا به دهانش بگذارد. اوهیچ وقت به

 

خاطر خراب کردن امتحانم برای من زار زار گریه نکرده یا مثلا برای اینکه غذایم

 

را تمام کنم بشقاب به دستدنبال من دور خانه راه نیفتاده است.

 

به نظرم او اصلا من را دوست نداشته باشد چون او هیچ گاه فقط برای

 

من بستنی نمی خرد او همیشه همراه من بستنی می خورد و

 

بستنی خوردن من را هم تماشا می کند. یا

 

مثلا وقتی من بازی کرده ام به کناری نایستاده و برایم کف نزده او همیشه

 

خودش همراه من در بازیها شرکتمیکند.

 

به نظرم مادرم اصلا شبیه مادران مهربان و ایثارگر داستانها نیست,

 

مادران فداکار قصه ها کمی چاقهستند اما او همیشه مواظب سلامتی

 

و هیکل خودش هم هست یا مثلا هیچ وقت با موهای ژولیده و

 

لباسهای کثیف و نامرتب به تمیز کردن خانه و غذا پختن برای من نپرداخته.
 

گاه گاهی او بسیاراز من زیباتر بوده! او به جای بوی پیاز داغ همیشه بوی خوب میدهد!

 

هیچ وقت نشده کهمادر من به خاطر نبودن من به مهمانی یا گردش نرود

 

یا بدون من اصلا به او خوش نگذرد. هیچ وقت کارهایی

 

را که دوست دارد کنار نگذاشته تا فقط به کارهای من و زندگی من برسد

 

اصلا او کارهایی را که مادربزرگهامیگویند انجام نمیدهد.

.
او هیچ وقت نشده که به من نصیحت کند و ساعتها به من بگوید

 

چه کار کنم و چه کار نکنم.

 

او به تنهایی همه ی کارهای خانه را انجام نمی دهد تا من خسته نشوم

 

بلکه همیشه از من کمک می گیرد ومرا به کار می کشد.

 

او صبح به صبح مهربانانه اتاق را مرتب نمی کند و انجام

 

کارهای مرا به عهده نمی گیرد.

 

او همیشه دلش را به بافتن موهای من یا درست کردن غذای مورد علاقه ام

 

خوش نمیکند، گاهی به علاقه ی خودش و دیگران هم توجه میکند و

 

برای خودش کتاب می خواند. اصلا او هر کاری را که دلش می خواهد

 

انجام می دهد. شاید یادش رفته که مادر است و مادران نباید کارهای

 

مورد علاقه شان را انجام دهند! ولی

 

در هر حال مادر من اینطوری است . ولی یک چیز را می دانید؟ مادر من مادریست

 

که مرا از مادر شدن نمی ترساند.

 

حالا خوب می دانم که می شود هم مادر باشم و هم زندگی خودم

 

را از دست ندهم, مادر بشوم و هویتانسانی خودم را به کناری نگذارم.

 

می دانم که لزومی ندارد برای مادر بودن دچار خود فراموشی شوم و

 

ادامه زندگی خودم را در زندگی فرزندانم جستجو کنم.

 

حالا می دانم که هم می شود خودم باشم و هم یک

 

مادر حتی یک مادر خوب! و شاید بشود گفت:
 

بهترین مادر دنیا...


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 7 تير 1394 توسط مامان شادی

ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود.

 

در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم

 

توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ،

 

برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود.

 

بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

 

بابام می گفت: نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ،

 

هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم.

 

در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت.

 

هیچ وقت هم بالا نمی اومد.

 

هیچ وقت.دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.

 

پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که

 

بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

 

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم

 

را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد.

 

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم،

 

قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

 

خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار

 

با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

 

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر

 

اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.


آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم.

 

خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم،

 

توی یخچال میوه نداشتیم... چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم

 

خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

 

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های

 

درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟

 

گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

 

گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

 

گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما …

 

در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم

 

و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون،

 

ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

 

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !


پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .

 

وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

 

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت

 

و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند

 

و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.پدر و مادرم هردو فوت کردند.

 

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که

 

فکرش مثل برق ازسرم گذشت:

 

نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟

 

نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد

 

و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون

 

سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

 

 

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز

 

 

محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟! 

 

 

حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: "من آدم زمختی هستم"

 

 

زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، 

 

 

یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها . 

 


حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست 

 

 

کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم؟ 

 

 

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم 

 

 

از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. 

 

 

میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم،

 

 

دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه .

 


من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، 

 

 

اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم 

 

 

و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ 

 

 

چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی........

 

 

 

 

 

 

پ ن : عکس و نوشته تزیینی است


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 خرداد 1394 توسط مامان شادی

مدتیه ورزش میکنم / توی خونه/ رایان هم همراهیم میکنه / یه اهنگ شاد /

دستگاه ورزشی و رایانی که به جای من به نفس نفس می افته /

خستگی بعد از ورزش لذت بخش ترین خستگیه /

تازه کشفش کردم/ حس خوبیه

13.gif

مدتیه رایان یاد گرفته با موبایلم ور میره زیرو بمشو بهتر از من بلده/

با دستگاه ایکس باکس خودش بازی میکنه و روشن میکنه

و کارتون میزاره و خلاصه کارهایی که من بلد نیستم رو به خوبی انجام میده

فقط....هنوز حرف نمی زنه ..حرفها ی رو تکرار میکنه ...با زبون خودش ...

دامنه لغت بالا نیست ولی همه چی رو با اشاره بهم میفهمونه

تخم کفتر از همسایه مادر شوهرم به دستم رسید افاقه نکرده/

نمی خوام نگران باشم چون تینا هم

خیلی دیر به حرف اومد ولی در این سن وضعش از رایان بهتر بود

هر وقت فرصت گیرم میاد و یه افتاب میبینم می برمش پارک و وقتی

بر میگردیم یه حموم و یه ناهار و یه خواب طولانی

 

 و اما دخترم ..

 

20.gif

 

 

چشمهای خوشگلش رو قاب گرفتیم گذاشتیم پشت ویترین 

اعصابم خورده نه برای عینکی شدنش/ برای اینکه اردیبهشت ماه از طرف

مدرسه مربی بهداشت بهم گفت چشمهاش ضعیفه و من

بلافاصله از بهترین چشم پزشک و فوق تخصص جراحی چشم با بدبختی

نوبت گرفتم و با پدرش رفت دکتر و ساعتها معطل شدن و در نهایت گفتن

چشمهاش سالمه و من توی همین وبلاگ خبرش رو

نوشتم غافل از اینکه جناب دکتر معروف وقتش رو برای تعیین نمره چشم

یه بچه نزاشته و معاینه رو سپرده به پرستاری که فقط دوره دیده

 و هیچ  تخصص خاصی نداره / امسال دوباره معلمش برام

نامه نوشت که تینا خوب تخته رو نمی بینه بلافاصله با پدرش رفت

یه اپتومتریست که در بهترین عینک فروشی رشت کار میکنه و کارش خیلی

خوبه نتیجه اینکه باید عینک بزنه ...

عینکش فردا اماده است / خودش خوشحاله / مامانش غصه دار 

 

 

پ ن 1: زیاد اعتقادی به تخم کفتر ندارم ولی تجربیات مشابه اگر دارید

با کمال میل استقبال می کنم

پ ن 2: هرگز به پزشکی که وجدان کاری رو زیر پا میزاره صرفا به

دلیل مشهور بودنش اعتماد نکنین


نوشته شده در تاريخ شنبه 8 آذر 1393 توسط مامان شادی

هیچ چیز قابل نوشتنی ندارم این روزها. منتظرم توی یکی از همین روزهای

باقی مانده به آخر مهر یک سال بزرگتر بشم و بعد هم فاز هــــی هـــــی هی بگیرم

که دیدی این یک سال هم رفت و هیچی به هیچی . کلا سایلنتم .  

این همه فاصله افتادن بین نوشته هام و به روز کردن وبلاگ هم مدرکش .

شدم زن خیلی خانه دار و روزم را زیر چاقو خورد میکنم یا توی روغن تفت میدم

یا شیرینی و کیک می پزم و آخر شب ته مانده اش رو توی نایلون زباله

خالی میکنم گاهی هم توی شکمخودم.. .

مشغول خانه داری و حوصله سر رفتگی هستم دیگه.منتظرم تا بالاخره

یک تصمیمی بگیرم که به نفع خود خودم باشه و از این همه تکرار و تکرار

و هیچی نجات پیدا کنم .

 

 

پ ن: این زن خیلی خانه دار صرفا توی اشپزخونه نیست ..مادر هم هست..

بچه داری هم میکنه..منظورم از هیچی کاری بود که فقط و فقط خودم رو خوشحال کنه.

چند پست قبل نوشته بودم یه چیزی راجع به "مادران خودخواه"دلم میخواد بشم یه مامان

خودخواه..کلاً همین چند روز فرصت داریم باید نهایت استفاده رو برد!

پ ن 2:لحظه ها می گذرد /آنچه بگذشت ، نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر /نتواند شد آغاز... سهراب سپهری

پ ن 3: تولدم 29 مهر هست..پیشاپیش تولدم مبارک!

همیشه که نباید تولد بچه ها رو جشن گرفت و تبریک گفت؟؟(خودخواه شدم رفت!)

پ ن 4: خواهشا تبریک تولد ننویسین پیر شدیم رفت! 

پ ن 5: کامنتهای پست قبلی هنوز تایید نشده به بزرگی خودتون ببخشید...

فرصت نشد جواب بدم ضمن اینکه این مادر پیر حوصله نکرده هنوز پست قبل

رو تکمیل کنه و عکسدارش کنه

پ ن 6: بخیه رایان خوب شده و جاش توی ابروش هست و مشخص نیست

خوشبختانه بجز کسالت سرماخوردگی ملال دیگری نیست..

پ ن 7: این پست همش شد "پ ن" همینیه که هست غر زدن ممنوع !


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 مهر 1393 توسط مامان شادی

مادر دوتا بچه که یکی اش دوسال و سه ماهشه چرا این قدر می تونه

خام و ساده لوح باشه که وقتی میخوان  چهارنفره برن سفر،

فکر کنه داره می ره استراحت؟!

 

نه...واقعا چرا؟!!!

پ ن: زیر ابروی رایان 2 تا بخیه خورده

پ ن 2: به زودی در این مکان عکسی با سر باند پیچی شده نصب می شود.


نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط مامان شادی

ﺗﻮ ﺭﺍ "ﺩُﺧﺘــﺮ " ﻣﯽﻧﺎﻣﻨﺪ ... !! 
ﻣﻀﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﺶ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺍست ... !! 
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﻮ ، ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﻊ ﻭ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻣﻌﻨﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﻥ ... !! 
ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ … !!
ﺗﻮ ﻧﻪ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭﺕ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ
ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻭ ﺯﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪﺩ ... !!!
ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻗﺪﺭﺕ ﺭﻭﺡ ﺗﻮﺳﺖ ... !! 
ﺍﺷﮏ ﻧﻤﯽﺭﯾﺰﯼ ﺗﺎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﺍﺕ ﺟﻠﺐ ﮐﻨﯽ ... !!
ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ، ﺭﻭﺣﺖ ﺭﺍ ﺟﻼ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ... !! 
ﺧﺎنه ﺑﯽ ﺗﻮ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻭ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ... !! 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﺮﻧﻢ ﻻﻻﯾﯽِ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺨﺸﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﻃﻠﺒﺪ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻭﯼ
ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ... !! 
ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽﮔﯿﺮﯼ ... !!
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺍﺭﯼ ، ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﮊﻩ " ﺩُﺧﺘـﺮ
ﺑﻮﺩﻥ " ﺍﺳﺖ ... !!
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻏﻠﻂ ﻭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻧﻈﺮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺿﻌﯿﻔﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
ﻗﻮﯼﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ، ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﺳﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﻣﯽﺯﻧﯽ ... !!
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ " ﺩُﺧﺘــﺮ" ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ... !!
ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ... !! 
ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ ... !!

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 شهريور 1393 توسط مامان شادی

امشب رحمت دوست جاریست ، مانند رود ، نه!

مانند باران ، اگر دلتان لرزید ، بغضتان ترکید

کسی اینجا محتاج دعاست ، اگر یادتان بود باران گرفت ،

دعایی به حال من بیابان کنید...

دعاهایتان قبول درگاه حق

در ادامه مطلب مطلبی از جایی خوندم گذاشتم که بی ربط

به این روزهای عزیز نیست...بخونیدش

پ ن: کامنتهای پرمهرتون رو تک تک خوندم چون فرصت نکردم پاسخگو باشم 

تاییدشون نکردم هنوز...در پناه حق

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 تير 1393 توسط مامان شادی

مدتهاست تمرین خودخواهی میکنم ولی نتونستم خودخواه خوبی باشم

شما هستید؟

 

линеечка из роз

مادر، همه جوره اش خوب است، ولی مادرهای خودخواه بهترند. آن مادرها که دلشان،

بندِ دل بچه هایشان نیست، با دوستهایشان می روند سفر،

به ناخن هایشان لاک می زنند، مانیکور و پدیکور میکنند، 

می روند باشگاه ورزشی و اندامشان را روی فرم نگه می دارند؛

آن مادرها که از ته دل می خندند، بازیگوشند، عشوه گری می کنند،

که همانقدر که مادرند، معشوق و همسر وکودک هم هستند. 
 

مادرهایی که بچه ها را قال می گذارند و با پدرها یواشکی بیرون می زنند

برای یک شام دونفره، آن ها که وقتی فرزندشان دیر می کند،

به جای آماده شدن برای زنگ زدن به پلیس و سرزدن به

اورژانس بیمارستان ها،خوشدلانه می گویند:« بی خبری خوش خبریه!»

مادرهایی که یک عمر، با یک بشقاب غذا و یک دیگ پر از دلشوره،

دنبال بچه هایشان راه نمی افتند و بعدها با گفتن این جمله،

یک دنیا احساس گناه را بر سر آنها آوار نمی کنند که:

«من همه زندگیم رو به پای شماها ریختم!» 

 

مادرهایی که علایق شخصی خودشان را دارند، کتاب می خوانند،

نقاشی می کنند، ساز می زنند و در کهنسالی، آنقدر دوست و آشنا

و تفریح برای خودشان دست و پا کرده اند که سرشار از بغض و

انتظار در چاردیواری غمبار خانه ننشینند و دقیقه های تنهایی و ملال را

با گله از بی مهری فرزندان رَج نزنند.... آن مادرهای کمیابی که «زندگی» می کنند

و می گذارند بچه هایشان هم «زندگی» کنند،

نفس بکشند، تجربه کنند، زمین بخورند و آنها، جای دلواپسی و سرزنش،

با عشق، با چشمهایی که مشتاقانه می درخشند، تلاش برای

برخاستن و باز افتان و خیزان به راه افتادن شان را، از دور نظاره

می کنند؛ چرا که ایمان دارند «زندگی»،

این قشنگ ترین هدیه ای که به فرزندانشان بخشیده اند،

بی هیچ نیازی به دلواپسی آنها، بی هیچ نیازی به قربانی شدن شان،

سخاوتمند و آزاد، در وجود این 

ماجراجویان کوچک، به رشد و بالندگی اش ادامه می دهد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 تير 1393 توسط مامان شادی

اگه گفتین رایان داره چی می گه؟

 

دِ دِ  دو اَبوو  دَدا دَ دَ  یه دِدو

 

بعدا نوشت: از اونجایی که دوستان نتونستن حدس بزنن ترجمه میشود

من و رایان در حال نقاشی هستیم و رایان داره با دست چپ

نقاشی می کشه و می خونه

چشم چشم دو ابرو...دماغ و دهن یه گردو

 

برای شنیدن اهنگ و ویدیوی تصویری این اهنگ قدیمی

روی عکس کلیک کنید که کلی خاطره براتون زنده میکنه

 

 

و اما معرفی کتابهای ما

 

  کتاب تربیت کودککتاب تربیت کودک

 

 

کتابهای معرفی شده از سری کتابهای «کودک شاد» هستند. 

کبری بابایی هر دو کتاب را به فارسی بربگردانده.

قالب این شعرها، چهارپاره است و ریتم و ضرباهانگ کلام در آن از اهمیت

ویژه‌ای برخوردار است.

در «شلپ شلپ آب بازی» به کارهایی اشاره شده که بیشتر کودکان

در طول روز انجام می‌‌دهند؛ بچه‌ها از خواب که بیدار می‌شوند 

با جغجغه، مکعب پارچه‌ای، عروسک، دوچرخه و توپ بازی می‌کنند.

دلشان می‌خواهد چیزی بخورند؛ شیر و میوه یا در فنجان یا با شیشه؛

بعد دوست دارند از خانه بیرون بزنند و گل و برگ و درخت و ماشین ببینند

بعد به خانه بیایند و تن عرق کزرده‌شان را بشویند و با اردک و قایق آبی‌شان بازی کنند .

بعد هم به رختخواب روند و مامان برایشان قصه بخواند.

«شلپ شلپ آب بازی»، همه این مراحل را به زبان شعر درآورده:

«یه روز شاد و تازه/ شروع می‌شه دوباره/ زمان بازی شده/ آخ که چه کیفی داره!»

بعد دوصفحه رنگی روبه‌روی هم با عکس وسایل بازی کودکان همراه شده است.

آخرین صفحه از این کتاب پر از تصویر لباس‌هایی است که کودک

برای رفتن به مهمانی به آن نیاز دارد؛

البته پسرها و نه دخترها چون لباس‌ها بیشتر پسرانه است:

«می‌خوام برم مهمونی/ بگو لباس من کو/ باید بشه دوباره/ لباس خوبم اتو»

 

 

نتیجه1: رایان هم مثل تینا با دست چپ می نویسه

نتیجه 2: ما فقط آشپزی نمی کنیم گاهی کتاب می خونیم 

گاهی میریم گردش و پارک

گاهی هم شلپ شلپ می کنیم

نتیجه این شلپ شلپ کردنها چرکی شدن گوش رایان 

تب و مصرف یک هفته ای اتی بیوتیک می باشد

(بلا از همه به دور)


نوشته شده در تاريخ شنبه 10 خرداد 1393 توسط مامان شادی

نان عسلی با مغز شکلات روی عکس کلیک کنید 

برای عصرونه و صبحونه بچه ها فوق العاده است

توی خونه ما به محض بیرون اومدن از فر خورده شدن

 

 

اینم همون تارت تابستونی که قولشو داده بودم و با اون کرم پاتیسیر 

درستش کردم..روی عکسش کلیک کنید

 

Photo: ‎فصل فصل توت فرنگی های خوش آب و رنگهحیفم اومد باهاشون تارت درست نکنمپختم و سه سوته همش تموم شد..و نوش جون کردیمامیدوارم شما هم درست کنین و لذت ببریدhttp://yummum64.blogspot.de/2014/05/blog-post_9.html‎


نوشته شده در تاريخ شنبه 20 ارديبهشت 1393 توسط مامان شادی
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com